امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 27 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

خاطره زایمان پسرم

1393/5/12 10:41
نویسنده : ترنم
358 بازدید
اشتراک گذاری

نایت اسکین

سلام پسر قشنگم خوبی عزیز دلم الهی که من قربونت بشم خیلی دلم برات تنگیده آخه صبح شما خواب بودی من اومدم سر کار  کاش میتونستم مرخصی زایمان  بگیرم ولی چیکار کنم  که همزمان با دنیا اومدنت  قرار دادم تموم شد و مجبورم بخاطر تمدیدش بیام اداره که خدایی نکرده کارمو از دست ندم هر چند شما پیش مامان بزرگی و خیالم راحته از این بابت  وی خیلی دلتنگتم همش چشمای قشنگت جلو چشمامهزیبا و حالا از خاطره زایمانت بگم عزیزم روز چهارشنبه عصر من و  مامان صدرا و خاله ط رفتیم مهران بابایی خیلی دوست داشت باهامون بیاد ولی خوب باید میموند و فردا صبح زود مامانش رو میاورد پیش ما  آرام من و خاله ها رفتیم خونه خاله لیلی من به دکترم زنگ زدم گفتش از ساعت 12 به بعد چیزی نخور و فردا صبح هم ساعت 8 بیمارستان باش البته من بعد از 12 یه بستنی خوردم خوشمزه صبحش زود بابایی و مامانش اومدن دنبالمون رفتیم بیمارستان امام حسین مهران و قرار شد من بستری بشم ولی تا ساعت 9 معطل شدیم آخه به قول کارکنای بیمارستان  سیستم قطع بود و نمیتونستن منو پذیرش کنن  ساعت 9 سیستم درست شد و من بستری شدم  یه خانم دیگه هم اونجا بود که داشت برا زایمان آماده میشد  بعد از اینکه فشارمو گرفتن و ضربان قلب شما رو گرفتن  و سوالا یی که باید میپرسیدن رو پرسیدن  و ازم خواستن لباسامو عوض کنم و آزمایش  های که باید رو گرفتن قسمت دردناکش  شروع شد که خوب نمیشه بگم  یه دفعه عمه خانم من اومد تو اتاق و حال منو پرسید که پرستار هم با نامهربونی عمه جون رو بیرون فرستاد  خانم هم اتاق من رو فرستادن اتاق عمل  و یه خانم دیگه رو آوردن هم اتاق من شد که بچه سومش رو دنیا میاورد و کلی هم از اتاق عمل میترسید ولی نمیدونم چرا من اصلا نمیترسیدم  بالاخره ساعت 12 و 50 دقیقه از من خواستن برم اتاق عمل ولی نه خبری از ویلچر بود نه چیز  دیگه من با پای خودم رفتم  و این  اولین بارم بود که اتاق عمل رو میدیدم آخه همیشه فقط از تلوزیون دیده بودم همینجور که داشتم به وسایل اونجا نگاه میکردم متخصص بیهوشی با من صحبت میکرد و ازم خواست  با حالت نشسته دستامو بزارم رو زانوم که آمپول بی حسی رو به من بزنه دقیقا سه بار  به من آمپول زد ولی گفتش دو بار اول نتونسته بزنه  بار سوم پای راستم تیر کشید و بعدش پاهام سنگین شد  مرتب برا سلامتی شما  آیت الکرسی  و ناد علی رو میخوندم خانم دکتر هم کارشو شروع کرد و من از پشت پرده بهشون نگاه میکردم وقتی تو رو رو دستای خانم دکتر دیدم خیلی خوشحال شدم خواستم ساعت رو نگاه کنم که دکتر اجازه نداد و ازش پرسیدم ساعت چنده  گفت ساعت 1 و 10 دقیقه  از خوشحالی از گوشه چشمم یه قطره اشک ریخت و از اینکه دکتر بهم نگاه میکرد عکس العمل منو ببینه خجالت کشیدم و جلوی اشکامو گرفتم دوباره پرسیدم سالمه آقای دکتر گفت بله بیارین نشونش بدین ولی عزیزم اصلا قیافه شما یادم نموند و دلم میخواست دوباره ببینمت آرام بعدش منو به بخش آوردن  راستی چند بارم تو اتاق عمل خوابم برد که آقای دکتر منو بیدار میکرد و  ازم میپرسید حالت خوبه منم با سر جواب میدادم دیگه بقیشو خواب بودم  نمیدونم تو بخش چقدر خوابیدم ولی وقتی همه فامیل و نزدیکارو دور و برم دیدم بیدار  شدم  و بابایی رو با یه دسته گل خوشگل بالا سرم دیدم که پیشونی منو بوسید و گل رو بهم داد و خانم پرستار ازش خواست از اتاق بیرون بره آخه اونجا بخش زنان بود یه خانم پرستار دیگه هم اومد و شکم منو فشار میداد  شنیده بودم که این کار خیلی دردناکه ولی من که اصلا حس نکردم متفکرولی خانم های دیگه  چقدر  آه و ناله میکردن و معلوم بود اذیت میشدن  بعد از مدتی دیگه کم کم درد داشت سراغم میومد  احساس میکردم پاهام کجه و همش از خواهرم میخواستم پاهامو درست کنه آخه خودم نمیتونستم پاهامو تکون بدم و خواهری میگفت بخدا پاهات راسته کج نیستن و کلی اعصاب من خورد میشد خطا  کم کم بی حسی پاهای من از بین میرفت و درد شروع میشد انگار سرب داغ ریخته بودن رو شکمم خیلی میسوخت دقیقا دردی مثل سوختگی بود از بقیه میخواستم یخ بزارن رو جای بخیه ها ولی میگفتن ممکنه عفونت کنه تا اینکه پرستار اومد و بهم مسکن زد و دیگه تا شب دردی نداشتم  شما هم عزیزم  جدا از من بستری شده بودی آخه وقتی دنیا اومدی از آبی که تو دل من بوده خورده بودی واسه همینم اصلا شیر نمیخوردی  و  چون هوای اتاق سرد بود دست و پاهای نازنینت کبود شده بود واسه همینم جدا از من بستری شده بودی و تا  روز بعدش نتونستی شیر بخوری  عمه جون  و زن عمو هم تا شب پیشت موندن عزیزم بدترین قسمت ماجرا این بود که من تا 12 ساعت نباید تکون میخوردم و یا چیزی میخوردم و این منو خیلی کلافه کرده بود همش از بقیه ساعت رو میپرسیدم تا اینکه ساعت یک  نصفه شب شد و من شروع کردم به سوپ خوردن و خرما خوردن و سعی کردم از تختم پایین بیام ولی همین که سر پا وایسادم دوباره سوزش جای بخیه شروع شد و نتونستم تحمل کنم و نشستم  ولی چون هنوز درست قیافتو تشخیص نداده بودم دلم میخواست ببینمت و دوباره سعی کردم پاشم چند قدمی که برداشتم دوباره سوزش سراغم اومد و دوباره رو تخت دراز کشیدم بار سوم دیگه گفتم هر جوری شده درد رو تحمل میکنم و به اتاقی که شما توش بستری بودی میام خیلی طول کشید تا به اتاق رسیدم  البته با کمک بابایی و خاله لیلی با جود اینکه مصافتش  خیلی کم بود به زحمت به اتاقت اومدم و رو صندلی نشتم ولی شما آروم خوابیده بودی  بابایی منم هم پیش شما بود و برات یه قرآن کوچیک خریده بود و زیر سرت گذاشته بود و همش دعاها و مداحی های امام زمان رو  گوش میداد  و برا شما میذاشت و برات صدقه گذاشت همینجور بهت خیره شدم و قیافتو  نگاه میکردم که دیگه  یادم بمونه نمیدونم چقدر بالا سرت بودم  که  احساس کردم دستشویی دارم و مجبور شدم اتاقتو ترک کنم به هر زحمتی بود رفتم دستشویی تازه فهمیدم اگه خمیده راه برم کمتر احساس درد میکنم  و رفتم رو تختم دراز کشیدم که خوابم برد طقلی مامان بابایی و خاله لیلی و بابایی تا صبح نخوابیدن  و مراقب ماها بودن صبح خوشبختانه سر حال تر بودم و از بیمارستان ترخیص شدیم رفتیم خونه خاله و بعد از ظهرش هم بابام من رو آورد ایلام و خونه موندیم  شب اول شما از دل درد تا صبح نخوابیدی و من و خاله لیلی و مامان صدرا تا صبح با شما بیدار موندیم ولی خدا رو شکر از روز بعد بهتر شدی و شیر میخوردیبغل و صبح مامان من از سفرش برگشت و بقیه زحمت ها رو دادیم به مامانم ولی تو این مدت مامان بابایی و خاله هات خیلی زحمت کشیدن و البته بیشترین  زحمت رو هم بابایی کشید دست همشون درد نکنه

بعدا حتما عکساتو میازرم قربونت بشممحبت فعلا این یکی رو از وبلاگ مامان عسل ورداشتمآرام مال روز اوله

پسندها (9)

نظرات (14)

کافی نت یار
12 مرداد 93 11:02
با سلام دوست عزیز شما می توانید با مراجعه به سایتwww.cafenetyar.com (کافی نت یار) از جدید ترین و آخرین اخبار استخدامی و ثبت نامی با خبر شوید.همچنین شما می توانید با عضویت در پنل پیامک کافی نت یار www.cafenetyar.net هر پیامک را با ارزان ترین قیمت ممکن (هر پیامک به قیمت 83 ریال) در بین همه ی پنل های پیامک ارسال کنید. در ضمن با مراجعه به سایتwww.cafesharj.ir (کافه شارژ)خرید شارژ آسان،مطمئن و با صرفه را تجربه کنید. با قرار دادن وبسایت های ما در وبسایت ویا وبلاگ خود ما را در ارائه ی خدمات بهتر یاری نمایید. www.cafenetyar.com www.cafenetyar.nert www.cafesharj.ir
مامان هدیه
12 مرداد 93 12:12
مامان خانمی ما منتظریمااااااااااااااا زود عکسهای پسل خوشملتو بذار برامون منم دلم براتون تنگ شده بود خیلی دوست دارم
ترنم
پاسخ
حتما عزیزم منم دوست دارم
مامان مهنا
12 مرداد 93 12:12
سلام عزيزم خوشحالم كه خودت و ني ني خوبينروي ماهش رو ببوس
ترنم
پاسخ
سلام ممنونم عزیزم
مامان علی
12 مرداد 93 14:24
سلام. خدا رو شکر که سالم تموم شدید....خاطره ات اشکمو در آورد خدا حفظش کنه
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم
مامان دینا
12 مرداد 93 14:50
از اینکه پسرت گلت رو سالم بغل کردی خوشحالم امیدوارم زندگی به کامت شیرین تر از عسل شه با وجود امیر مهدی منتظر عکس های پسر گلت هم هستیم
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم برا شمام همینطور حتما
مهزاد مامان عرفان
12 مرداد 93 16:22
سلام عزيزم خوبي؟ ممنون كه به همه پستهام سر زدي. عزيزم قدم نورسيده مبارك. خيلي ماهه. ديگه از الان خودتو مادرشوهر بدون. مسئوليتت سنگينه ها.ديگه چشم دنبال دخترا ميگرده. ميگي نه ؟ نگاه كن حالا!!!!!!!!!!!!!!
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم شما خوبی؟ عرفان جون خوبه؟ همه پستیی که گذاشتی قشنگن دستت درد نکنه آره دیگه ماشاله امسال پسرا بیشتر بودن باید از الان دنبال دختر بگردیم
زهرا
12 مرداد 93 18:13
عزیزم بهت تبریک میگم قدم نو رسیده مبارک
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم
میم مثل مادر
12 مرداد 93 19:14
سلام خدا حفظش کنه.چقدر خوشگله ماشاءا.... چقدر هم سفید مفیده خیلی سخته که هنوز تازه زایمان کردی و میری سرکا و از بچه دوریولی انشاءا....بتونی یک مرخصی خوب بگیری. خاطره زایمانها خیلی هیجان انگیزه.خوشحالم که زایمان خوبی داشتی
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم اره وقتی دنیا اومد خیلی سفید بود ولیمتاسفانه زردی گرفت و یه کمی تیره شد البته بازم سفید و خوشگله و الان هم زدیش خوب شده واقعا سخته همش چشمای خوشگلش میاد جلو چشم ممنونم
مینا
12 مرداد 93 21:42
عزززززززززززززیــــــــــــــــــــــــــــززززززززززززممممممممممم الهی قربونت بشم من جوجوی من وای عزیزم امیرمهدی خیییییییییللللللللییییییییی جیگره من ک عاشقش شدم توروخدا واسش خیلی اسپند دودکن خداروشکر ک زایمان راحتی داشتی البته میدونم بازم سختی داشته ولی خب بنظرم میرزه ایشالا ک همیشه کنار گل پسرت شادو خوشحال زندگی کنی
ترنم
پاسخ
ممنونم عزیزم خدا نکنه خاله مهربون ممنون ایشاله خودت شوهر کنی و نی نی دار بشی بازم ممنونم
مامانِ عسل
12 مرداد 93 22:46
خاله ای وبلاگ داشتی و هیچی نگفتی دلمون برا امیر مهدی تنگ شده ما روز عید اومدیم شما نبودین
ترنم
پاسخ
از کجا فهمیدی؟ عید فطرو بودیم روز بعدش نبودیم
مامان عسل
13 مرداد 93 8:06
سلام دوست خوب وعزیزم قدم نورسیده مبارک خیلی نازززززززززززززززه ان شالله هم قدمش خیییییییییییییییییرهم عاقبتش خیییییییییییییییییرباشه بازم تبریک روی ماهشوببوس (راستی شکلکم بازنمیکنه وگرنه یه عالمه بوس براش میزاشتم)
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم دست شما درد نکنه ایشاله این بوس هم برا شما
مامان هدیه
13 مرداد 93 10:14
سلام به مادرشوهر آینده آی کیف می ده عروس بیاری منم خیلی دلم می خواد مادر شوهر بشم
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم ایشاله ایشاله تو هم مادر شوهر خوبی بشی
مامان خانمی
13 مرداد 93 10:16
آخییییی من نبودم و نتونستم زودتر بهت تبریک بگم عزیزم مبارکه مبارکه کوچولوی ما بالاخره دنبا اومد الهی قربون قیافه بانمکش بشم
ترنم
پاسخ
عزیزم میدونم دسترسی به نت نداری خودمم 12 روزی بی نت بودم میفهممت ممنونم عزیزم آره بالاخره شد 2 مرداد خدا نکنه خاله مهربون محمد سجاد رو جای من ببوس
مامان پری
16 مرداد 93 11:27
سلام عزیزم قدم نورسیده ات مبارک با خوندن زایمانت یاد زایمان خودم افتادم خوشبحالت که تنها نبودی تو اون لحظه های سخت به وب ما هم بیای دوستم
ترنم
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم حتما میام ممنونم شما هم سر زدی