خاطره زایمان پسرم

سلام پسر قشنگم خوبی عزیز دلم الهی که من قربونت بشم خیلی دلم برات تنگیده آخه صبح شما خواب بودی من اومدم سر کار کاش میتونستم مرخصی زایمان بگیرم ولی چیکار کنم که همزمان با دنیا اومدنت قرار دادم تموم شد و مجبورم بخاطر تمدیدش بیام اداره که خدایی نکرده کارمو از دست ندم هر چند شما پیش مامان بزرگی و خیالم راحته از این بابت وی خیلی دلتنگتم همش چشمای قشنگت جلو چشمامه
و حالا از خاطره زایمانت بگم عزیزم روز چهارشنبه عصر من و مامان صدرا و خاله ط رفتیم مهران بابایی خیلی دوست داشت باهامون بیاد ولی خوب باید میموند و فردا صبح زود مامانش رو میاورد پیش ما
من و خاله ها رفتیم خونه خاله لیلی من به دکترم زنگ زدم گفتش از ساعت 12 به بعد چیزی نخور و فردا صبح هم ساعت 8 بیمارستان باش البته من بعد از 12 یه بستنی خوردم
صبحش زود بابایی و مامانش اومدن دنبالمون رفتیم بیمارستان امام حسین مهران و قرار شد من بستری بشم ولی تا ساعت 9 معطل شدیم آخه به قول کارکنای بیمارستان سیستم قطع بود و نمیتونستن منو پذیرش کنن ساعت 9 سیستم درست شد و من بستری شدم یه خانم دیگه هم اونجا بود که داشت برا زایمان آماده میشد بعد از اینکه فشارمو گرفتن و ضربان قلب شما رو گرفتن و سوالا یی که باید میپرسیدن رو پرسیدن و ازم خواستن لباسامو عوض کنم و آزمایش های که باید رو گرفتن قسمت دردناکش شروع شد که خوب نمیشه بگم یه دفعه عمه خانم من اومد تو اتاق و حال منو پرسید که پرستار هم با نامهربونی عمه جون رو بیرون فرستاد خانم هم اتاق من رو فرستادن اتاق عمل و یه خانم دیگه رو آوردن هم اتاق من شد که بچه سومش رو دنیا میاورد و کلی هم از اتاق عمل میترسید ولی نمیدونم چرا من اصلا نمیترسیدم بالاخره ساعت 12 و 50 دقیقه از من خواستن برم اتاق عمل ولی نه خبری از ویلچر بود نه چیز دیگه من با پای خودم رفتم و این اولین بارم بود که اتاق عمل رو میدیدم آخه همیشه فقط از تلوزیون دیده بودم همینجور که داشتم به وسایل اونجا نگاه میکردم متخصص بیهوشی با من صحبت میکرد و ازم خواست با حالت نشسته دستامو بزارم رو زانوم که آمپول بی حسی رو به من بزنه دقیقا سه بار به من آمپول زد ولی گفتش دو بار اول نتونسته بزنه بار سوم پای راستم تیر کشید و بعدش پاهام سنگین شد مرتب برا سلامتی شما آیت الکرسی و ناد علی رو میخوندم خانم دکتر هم کارشو شروع کرد و من از پشت پرده بهشون نگاه میکردم وقتی تو رو رو دستای خانم دکتر دیدم خیلی خوشحال شدم خواستم ساعت رو نگاه کنم که دکتر اجازه نداد و ازش پرسیدم ساعت چنده گفت ساعت 1 و 10 دقیقه از خوشحالی از گوشه چشمم یه قطره اشک ریخت و از اینکه دکتر بهم نگاه میکرد عکس العمل منو ببینه خجالت کشیدم و جلوی اشکامو گرفتم دوباره پرسیدم سالمه آقای دکتر گفت بله بیارین نشونش بدین ولی عزیزم اصلا قیافه شما یادم نموند و دلم میخواست دوباره ببینمت
بعدش منو به بخش آوردن راستی چند بارم تو اتاق عمل خوابم برد که آقای دکتر منو بیدار میکرد و ازم میپرسید حالت خوبه منم با سر جواب میدادم دیگه بقیشو خواب بودم نمیدونم تو بخش چقدر خوابیدم ولی وقتی همه فامیل و نزدیکارو دور و برم دیدم بیدار شدم و بابایی رو با یه دسته گل خوشگل بالا سرم دیدم که پیشونی منو بوسید و گل رو بهم داد و خانم پرستار ازش خواست از اتاق بیرون بره آخه اونجا بخش زنان بود یه خانم پرستار دیگه هم اومد و شکم منو فشار میداد شنیده بودم که این کار خیلی دردناکه ولی من که اصلا حس نکردم
ولی خانم های دیگه چقدر آه و ناله میکردن و معلوم بود اذیت میشدن بعد از مدتی دیگه کم کم درد داشت سراغم میومد احساس میکردم پاهام کجه و همش از خواهرم میخواستم پاهامو درست کنه آخه خودم نمیتونستم پاهامو تکون بدم و خواهری میگفت بخدا پاهات راسته کج نیستن و کلی اعصاب من خورد میشد
کم کم بی حسی پاهای من از بین میرفت و درد شروع میشد انگار سرب داغ ریخته بودن رو شکمم خیلی میسوخت دقیقا دردی مثل سوختگی بود از بقیه میخواستم یخ بزارن رو جای بخیه ها ولی میگفتن ممکنه عفونت کنه تا اینکه پرستار اومد و بهم مسکن زد و دیگه تا شب دردی نداشتم شما هم عزیزم جدا از من بستری شده بودی آخه وقتی دنیا اومدی از آبی که تو دل من بوده خورده بودی واسه همینم اصلا شیر نمیخوردی و چون هوای اتاق سرد بود دست و پاهای نازنینت کبود شده بود واسه همینم جدا از من بستری شده بودی و تا روز بعدش نتونستی شیر بخوری عمه جون و زن عمو هم تا شب پیشت موندن عزیزم بدترین قسمت ماجرا این بود که من تا 12 ساعت نباید تکون میخوردم و یا چیزی میخوردم و این منو خیلی کلافه کرده بود همش از بقیه ساعت رو میپرسیدم تا اینکه ساعت یک نصفه شب شد و من شروع کردم به سوپ خوردن و خرما خوردن و سعی کردم از تختم پایین بیام ولی همین که سر پا وایسادم دوباره سوزش جای بخیه شروع شد و نتونستم تحمل کنم و نشستم ولی چون هنوز درست قیافتو تشخیص نداده بودم دلم میخواست ببینمت و دوباره سعی کردم پاشم چند قدمی که برداشتم دوباره سوزش سراغم اومد و دوباره رو تخت دراز کشیدم بار سوم دیگه گفتم هر جوری شده درد رو تحمل میکنم و به اتاقی که شما توش بستری بودی میام خیلی طول کشید تا به اتاق رسیدم البته با کمک بابایی و خاله لیلی با جود اینکه مصافتش خیلی کم بود به زحمت به اتاقت اومدم و رو صندلی نشتم ولی شما آروم خوابیده بودی بابایی منم هم پیش شما بود و برات یه قرآن کوچیک خریده بود و زیر سرت گذاشته بود و همش دعاها و مداحی های امام زمان رو گوش میداد و برا شما میذاشت و برات صدقه گذاشت همینجور بهت خیره شدم و قیافتو نگاه میکردم که دیگه یادم بمونه نمیدونم چقدر بالا سرت بودم که احساس کردم دستشویی دارم و مجبور شدم اتاقتو ترک کنم به هر زحمتی بود رفتم دستشویی تازه فهمیدم اگه خمیده راه برم کمتر احساس درد میکنم و رفتم رو تختم دراز کشیدم که خوابم برد طقلی مامان بابایی و خاله لیلی و بابایی تا صبح نخوابیدن و مراقب ماها بودن صبح خوشبختانه سر حال تر بودم و از بیمارستان ترخیص شدیم رفتیم خونه خاله و بعد از ظهرش هم بابام من رو آورد ایلام و خونه موندیم شب اول شما از دل درد تا صبح نخوابیدی و من و خاله لیلی و مامان صدرا تا صبح با شما بیدار موندیم ولی خدا رو شکر از روز بعد بهتر شدی و شیر میخوردی
و صبح مامان من از سفرش برگشت و بقیه زحمت ها رو دادیم به مامانم ولی تو این مدت مامان بابایی و خاله هات خیلی زحمت کشیدن و البته بیشترین زحمت رو هم بابایی کشید دست همشون درد نکنه
بعدا حتما عکساتو میازرم قربونت بشم
فعلا این یکی رو از وبلاگ مامان عسل ورداشتم
مال روز اوله





خاطره زایمان پسرم 








